|
کافه رنسانس |
|
روزبهروز هرچه ميشود، بشود... |
رندي ميكنم امشب؛ چونانچون هرساله نيست؛ انبوهِ مشكينِ موهايش را رها كرد و چشمان سياهش را گشود و يلدا بر گسترهي شب نشست و من در فوجِ اوهام و كششهاي مستانهي بيرخصتِ خويش، خواستم كه اين ظلمت از اكنونمان نگذرد. مرزهاي رسواييام بيكرانهاند، چنينكه بيخويشم امشب كه تو اينجايي با خيلِ بيشمارِ عشوهها و كنايهها و شوخ و شنگيهايت اي آزاديِ برينِ من. بند بندِ اين تاريكيِ وسيع را به گوشه گوشهي جعدِ پُرتاب و شيرين شكن موهايت گره زدهاي و بزرگي؛ گود و بزرگي امشب مثل شب. خواستنيتر از هر زمان و من چه پرطاقتم در تحملِ اين شكوهِ جانآفرين و چه مايه فراموشي حقير است در اين گرانمايه اوقاتِ بيتعبير. من امشب با تقدير به قرار مسالمت آميزي رسيدهام كه واقعيتِ اين شب را بفهمم و بپذيرم چنين كه تو شاد اينجايي؛ مهرآوهي شيريننفسِ من. اين يلدا، گذرگاهِ بلوغِ پر درد و نازِ گزين شدهي ماست و چنين مبارك و فرخنده است....
+ نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت 0:21 توسط مانی |
بيست و يكم آذر ماه: زادروز احمد شاملو؛ سالروز دميده شدن "بامداد" بر قلهي شعر ايران
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 1:6 توسط مانی
دهم دسامبر ـ نوزدهم آذرماه : روز جهاني حقوق بشر در روز دهم دسامبر سال ۱۹۴۸ مجمع عمومي سازمان ملل، اعلاميهي جهاني حقوق بشر را تصويب كرد. در روز دهم دسامبر سال ۲۰۰۶ آگوستو پينوشه، كسي كه آدرس اين وبگاه به نامش (Pinochet) ناميده شده براي هميشه از چنگال عدالت زمين گريخت تا همچنان نامش نمادي در برابر عدالت و مظهر جرثومهي خودمآبي و ديكتاتوري باشد و يادگاري هميشهگي براي تاريكي، ظلمت، سياهي و تباهي....
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 23:49 توسط مانی |
World AIDS Day Maybe goodbye, Maybe good life, Maybe Hi again, Maybe bad life, For each one or when ever, But just LIVE & LOVE; Children of tomorrow would have a wonderful life as time as we believe the power of Life….
Tuesday, December 1st 2009
+ نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 0:46 توسط مانی
مرحبا دل؛ در اين گير و داري كه خودم ماندهام و حساب زمين و زمان از كفم رفته و از قيد و بند هر تصميمي خود را وارهانيدهام، اين تكه گوشت ديوانه، كوشهي سينه براي خود به نظمي مكرر ميتپد و جالبتر اينكه در اين وانفسايي كه خودم هم نميدانم چه ميشود و چه ميكنم در كشاكش جرياناتِ در گذار و گذر هر از گاهي به تپشهايي عادت گريز خودي مينماياند و تلنگري به بايد بودنم ميزند. فقط وقتي اينجا روبروي تو مينشينم و با تارهاي نگاهت زندگي ميبافم كامل و بينقص تسليم من است و بياذن و ارادهي من نه خوني ميمكد و نه خونفشاني ميكند و اين جانانهترين تجربهي بيبديل و خوشتراشيدهي زندگي من است. اين احساس آنقدر گيراست كه هيچ نامي بر آن نميگذارم تا شائبهي هرگونه تكرار و بديل و همانندي را از هر ذهنِ ديده و ناديدهاي دور كنم. امشب هم نه به رسم عادت كه بر اساس سنتي كه به جان و دل و ديده پذيرفتهام در بزنگاه دميدن آذر كه بر اساس منشور مصوب ما دو تن، قلبِ هيجانِ دلانگيزِ خزان است؛ دستي ميافشانم؛ لبي تر ميكنم و قامت همت و قدرت و شوكت و مكنتام را ـ كوتاه يا بلند ـ در برابر باد شبانگاهياش رها ميكنم تا به يمن نفس باد برگريز، نقشِ حزنانگيزِ حركتِ بيقرارِ زمان را در بند بند وجودش بپذيرد و درست در اين هنگامه لب بر لبان تو، چشم در چشمان تو، نفس در نفس تو و سينه به سينهي تو، سوگند رازآلود را زمزمه ميكنم وقتي همراه من، سوگند رازآلود را نجوا ميكني. پس عجالت امر، تا لحظهي شكوفيدن لبهاي تو، با عطر شورمست موهايت دلآويزي پيشه ميكنم....
+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 22:28 توسط مانی |
فراموشاش كن؛ و تو فراموش ميكني، واقعاً فراموش ميكني و اين قِسم فراموش كردنِ تو يگانه است. ميدانم بارها آزارت دادهام، آنچنان كه تو مرا؛ ليكن هروقت خالصانه از تو خواستهام كه ببخشي و فراموش كني هيچگاه رد نكردي و هماره چنين شد برخلاف من؛ احساس حقارت ميكنم وقتي نميتوانم فراموش كنم و تنها در گوشهاي از پستوي ذهنم رهايش ميكنم تا خاك بخورد و البته كه بماند. اما تو نه؛ اين استعداد فراموشي مختص خودِ خود توست و بيبديل و دلانگيز است. وقتي خاموشام وقتي گرفتار افكاري پيچاپيچم حتا افكاري كه آزارم ميدهند؛ وقتي اندهگينام و گاهاني كه افسردگياي كه از جنس مواجهه با آنانيست كه ناگزير گرفتار ايشانم بر من مستولي ميشود، دماني كه بيحوصلگي بر نبض رگ روحام مينشيند و لجام صبر و قرارم در كف تركتاز جنگ و شور و آشوبِ آنچه گذشتهاي بيهوده ميشود بايد تنها باشم و اين خواستني ترين نياز من در اين لحظههاست حتا وقتي تو در كنارم باشي. اقرار ميكنم كه هماره جز اين نكردي و اين از عاليترين هنرهاي توست. ميماني در سكوتي ريز و نرم كه تنها از آن توست و بيآنكه دغددغهاي بسازي و به همين بهانههاي ساده دوستت ميدارم. پاييز را به خاطر بسپار؛ سپيده رفتنيست.
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 2:4 توسط مانی
همينكه ميبينم كه تو ميداني، بال و پر ميگيرم؛ آشفتگي، سردرگمي و ذهنِ پريشانِ همهجاگرد، مجال درست ديدن و درست شنيدن را ربوده و رخصت زيبا فهميدنام را برچيده و ازاينرو كمي تا قسمتي ويرانم البته نه آنقدر كه بگريزانمات. اگر اين نفخهي پاييزي نبود بهانهاي براي بازگشتن نمييافتم و چونان وارفتهگان بيهويت، دربهدريهاي شبانهام را به بيدليلترين بهانهها ادامه ميدادم. چه دِين بيحد و مرزي به اين برگريزان خوش نقش و نگار دارم؛ دِيني كه نه تنها دست و پايم را نميبندد بلكه وسيع و بيپايان رهايم ميكند تا در بطنِ پرتپشِ خوشنفساش شنا كنم و جاني تازه كنم. دلبرك شيرين نگاهم؛ درصددم به زودي زود رويهام را تغيير بدهم و به گونهي وصفناپذيري درگيرم؛ نازنين، من خواستهام؛ تو نيز برايام بخواه؛ كه من بايد از اين جمود وحشتانگيز بگذرم و اين، در خلال اين اكنون بيبركت، تمام خواهش و نياز من است. درود بر دودوي نجيبِ نگاهِ امشبات؛ درود بر برگريزان؛ درود بر باد؛ درود بر باران؛ درود بر اين لحظههاي شگفتانگيزِ فرارِ نكبتِ گرماي ديوانه و درندهي تابستان؛ ـ كه با پرتاب مسلسلوار هيمههاي آتش بدون دودش، تمام تارو پودِ ياد و فكر و خاطرهام را ميدريد ـ درود بر گاهانِ فرخندهي دميدن نفخهي پرشوكت خزان. آفرين بر پاييزان.... تاب آر؛ فردا مهرِ فروزانِ ماهِ مهر از شرق ميرويد.
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 2:30 توسط مانی
كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا ككككككككككككوووودددددددتتتتتتتتتتتتتتاااااااااااااااااااا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كوكوكوكوكوكوددددددددتتتتتا كودتااااا كودتا ككككودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كوووووودتا كودددددتتتتااااااا ككككككوووووووودددددتتتتتااااااااااااااااا كككككودتا كككككوددددددتاتاتاتاتاتاتاتاتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كوددددتتتااااا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتاكككووودددتاااا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا ككككككودتا كوووودتا كوددددتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتتتتتتتتتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتااااااااااااااااااا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودددددتاااااااااا كودتا كودتا كودتا كووووووووووودتااااااااااا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا كودتا = نه به مردم؛ آري به قدرت كودتا = نه به آزادي؛ آري به خفقان كودتا = نه به آواز؛ آري به فرياد كودتا = نه به زيبايي؛ آري به زشتي كودتا = نه به وجدان؛ آري به دنائت كودتا = نه به سبزي؛ آري به سرخي خون. از كودتاي بيست و هشتم امرداد سي و دو، پنجاه و شش سال گذشت؛ از كودتاي بيست و دوم خردادماه هشتاد و هشت، شصت و هفت روز گذشت؛ چقدر عدد براي يك روز يادمان آزادي. ...داد از اين بيداد...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 0:14 توسط مانی
Today: ART DAY
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 15:10 توسط مانی
پسران آفتاب، مرزداران سرزمين خورشيد، همزادان آرش، تيرهاي طلاييشان را سوار بر كمان رنگين فلك، رهسپار گسترهي شب ميكنند تا پس از اين رخصت ننگي در ديار نور باقي نماند؛ تا همهگان، سرخي گل و خون را بر گسترهي سبزنشين خاك بنگرند و آزادي را بفهمند؛ دختركان سپيده، فجرآفرينان قلههاي غرور، همزادان طلوع، زلفهاي طلاييشان را به آفتاب گره ميزنند و در باد ميافشانند تا از اينپس، در پرتافتادهترين كورهراهها، نامآشناي روشني و روز، ترانهي كودكان بازيگوش آفتاب و باد و باران باشد و در هلهلهي شاديبخش مردمان از بند رسته، رخسارهي شاد و شيرين رهايي، نقشبند آسمان آبي شهر آزادگان گردد. پسران آفتاب دستدردست دختركان سپيده، براي پايكوبي، دستافشاني و رقص روشني بيتابند. دستهاي سردم را به واسطهي دستان گرمت، لبان بيتابم را به ناز بوسهي لبان سرخت درياب....
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 0:30 توسط مانی