تبليغاتX


کافه رنسانس

کافه رنسانس

روزبه‌روز هرچه مي‌شود، بشود...

شهرزاد امروز:

دویدیم و کسی پشت سر را نمی‌دید؛ درخانه نیم باز شد و خانم مسنی دست تکان داد و گفت بیاین اینجا و کنار رفت؛ پریدیم داخل حیاط و در بسته شد. عربده‌های مغولی پشت‌بند صدای موتور و باتومی که به در کشیده شد، آمد و رفت و سکوت در خیابان سرریز شد. سه نفر بودیم و نه اشک آوری بود و نه گلوله‌ای. خانم خانه گفت: آب می‌خورید بیارم؛ سر تکان دادیم به نشانه نفی. عرق روی پیشانی ملغمه ای از گرم و شرم روز و حادثه بود. لب باغچه نشستم و سیگاری روی لب گذاشتم بی‌آنکه روشنش کنم. یکی گفت: لامصب دیگه زره پوش و کلاهخود و نظام و نظامی نمیخواد. همین الوات موتور سوار از ما پرشماره‌ترند. تعزیه‌ بازی می‌کنیم؛ فرقش اینه که موتور جای شتر نشسته.

راست می‌گفت؛ فقط لباس مشکی انگشت نمای حرکتمون کرده بود وگرنه تب و تاب و التهابی در بلوار به چشم نمی‌خورد.

اون یکی ناخن می‌جوید.خانم رفت لب ایوان نشست.خفه بودم و حالم ازین همه مظلومیت مبتذل به هم می‌خورد. عزم رفتن کردم و پشت سرم مردد دو نفر دیگر. خانم آهسته و زیرلب گفت مراقب خودتون باشید. برگشتم و رفتم به طرفش. زل زدم به صورتش که به زیر انداخته بود. گفتم به خاطر این همه حقارت ببخشمون. سربلند نکرده گفت: حقارت نیست، ترسیدید؛ حق دارید. وقتی نگاهم کرد چشم‌هاش کافران کلامش بودند. در راه برگشت از داروخانه مام بوژوئیس برای لباس‌های مشکی خریدم! بخشی از زندگی، تحمل همین حقارت‌هاست.

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 21:10 توسط مانی


اینجا ایران؛

در روز جهانی حقوق بشر، جهانی درد داریم برای کشیدن، برای تحمل‌کردن و تاب‌آوردن؛ جهانی آرزو داریم برای خواستن، برای بودن، برای فریاد کشیدن و یا حتا فراموش‌کردن. در روز جهانی حقوق بشر آزادی‌ای داریم بربادرفته؛ حقوقی به تاراج رفته و آرمان و آبرویی بر آب رفته....

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 23:55 توسط مانی


پسرک؛ سرانجام دوره‌ی ما آغاز شد. این اواخر منتظر این فاصله بودم و صفحات تقویم را در می‌نوردیدم تا به آخر آن و آغاز دوری‌مان برسم. این فاصله هر از گاهی برای فهمیدن ضروری می‌نمایاند. این‌که یکدیگر را بفهمیم و با این تدبیر به بهترین گونه یکدیگر را نرم و شیرین تحمل کنیم. می‌روم با کوله‌باری خاطره از تو و فوجی از احساساتی که باید بازبینی شوند. باید از دور دوباره ببینم‌ات و این، نه یک شروع دوباره که یک ادامه‌ی نوین است. همیشه چنین بوده نازنین. وقتی برمی‌گردی، وقتی بازمی‌گردم در میانه‌ی راه همدیگر را بازمیابیم.

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 1:4 توسط مانی


در ایران زیستن. دزدانه نفس کشیدن دریدانه دیدن به وحشت شنیدن و هرباره دیگرگونه فهمیدن.

وقتی خون کاج و نگاههای حیران را دیدند، گفتند: قبح خشونت ریخته یا مردم به دیدن خشونت عادت کردهاند.

شاید عادت کرده باشم که یکم آذر، عصر، رهسپار خیابان هدایت شوم؛ قتلگاه فروهرها. وارثان مقتولین را هربار نبینم و هربار وارثان قاتلین را ببینم که به ضرب و زور دگنک و گزنک و تهدید و به نمایش ارعاب، ردپای خشونتشان را باز پا بکوبند و رسوایی بیدادشان را باز تکرار کنند. هرسال میبینم و خو نمیکنم و لب میگزم. همگنانم را که نگاهشان به نگاهم آشناست رصد میکنم؛ بیصدا از کنارم عبور میکنند؛ باز میآیند و باز میروند تا گرد و غبار فراموشی را از جابجای خیابان هدایت بروبند و برائتشان را از خشونت کثیفی که تاریخمان را تکان داد با سکوت خود اعلام کنند. فریادهای خفه شدهام را میبلعم و در جان جانم میکارم تا بدانم که به درد عادت میکنم. به تحمل عادت میکنم. به تاریخ عادت میکنم. اما به خشونت دیدناش، ورزیدناش، چشیدناش عادت نمیکنم.

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم آذر 1389ساعت 14:18 توسط مانی


خندیدی و گفتی: یک چیکه خنده‌ی تو برای من کافیه. خودم را جمع نکردم. فقط غرور باد شدهام را کَمَکی بازی دادم. نَمی، لبم را گاز گرفتم، آرام و سبک. فقط آنقدر که وسوسهاش را نه به تو که بیشتر به خودم یادآوری کنم. شادتر، سرزنده‌تر، مهربان‌تر، کمی جسور و کمی کمتر بازیگوش و به اندازه کافی خندان؛ روز تولدت این‌چنینی؛ البته هزاربار ساده‌تر و هزار بار پیچیده‌تر. باید بهانه‌ای برای آن خنده‌ای که مترصدش بودی می‌یافتم. بازویت را فشار دادم و گفتم: آخی، پسرک سی ساله شد. چشم نازک کردم و خندیدم؛ لبخندی بر لبانت نشاندی و با چشمانت خنده‌ام را تعقیب کردی. هرچه باشد این جدیتِ پرقدرتِ چشم دوانیدن‌ات را از دست نمی‌دهم. باور کن حتا اگر از من نشنوی. وقتی رفتی؛ وقتی رفتم پایم را از عقب بالا آوردم و هوای مانده را شوت کردم و یک‌بار دیگر شیرین و شکیبا دانستم که دوستت دارم.

+ نوشته شده در سه شنبه دوم آذر 1389ساعت 0:3 توسط مانی


اونگ سان سوشی

اونگ SUN سوشی

اونگ سان سوشی

اونگ سان سوشی

اونگ سان سوشی

اونگ SUN سوشی

اونگ SUN سوشی

اونگ سان سوشی

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم آبان 1389ساعت 8:15 توسط مانی


کی این نجواهای من و تو آلوده شد که چنین لب به سکوت گزیدهای؟! کی مرا تهی یافتی که چنین بیصدایی میپرانی در واحهای که انتظار صدا مغشوشم میکند؟! تو خوبی؛ صدای تو خوب است؛ چونان که سکوت تو خوب است و زیباست. اما امشب، بیبهانه است از خالی نگاه تو. شب، فسون چه بهانهای میترواد که چنین ساکتی؟! ساعت را از تیک و تاک میاندازم؛ نفسم را حبس میکنم؛ به تمامی، آغوش شنیدن یک چکه از صدای تو میمانم. امشب، از حادثهای زخمی به این سرا بازآمدهام. یک امشب همنوایم باش. داری بنا نهادهام و تارها درآن آویختهام تا به پود جان کلام تو، فرشی نقشبند گذار و گذر از حادثههامان کنم. همتی تازه کن. چشم نبند. شاید که شب در گذر باشد. شاید سپیده در آستانه باشد. نخسب. درد من امشب وسیع است و انتهایی، کرانهای و پایانی، مرزی میجوید که تویی؛ تو؛ با آن رسایی صدایت که تارهای زندگی را به کوک مینشاند و رسواییها را مجال مرگ میبخشد. دریده تحمل‌ام؛ ناشکیب، بیطاقتم. فرصت آسودگیام نیست و رخصت بالندگیام ازکف رفته و بیهیچ تردیدی محتاج یک تکرار سادهام: لب جنبانیدنی، فراز یک نگاهی و فرود یک آهی؛ به هرولهی بازیگوشانهی گوشهی چشمت قانعم. به یک حرکت طنازانه‌ی ابرو و یا موج کوچک یک لبخند بر شیار گونهات، به چیدن یک لحظهی خطوط شوخاخم بر پیشانی و یا نازکبازی یک چشمخند خرسندم. همتی تازه کن.

.

.

.

نه همین گونه بمان. ناخودآگاهم عنان اختیارم از ارادهام ربود. نفس گیرانده شد و عطر تو در خلوت حضورم خزید و اکنون صبورم و رامم و آرامم و در دلآویزی بوی تو در آستانهی رؤیای یک آسوده خوابام، بیچشمداشت سحر. 

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت 23:31 توسط مانی


خندیدی و گفتی: کجا؟ به خندهات ادامه دادی و پس از لختی گفتی: حتما؛ مگه نبینمت، خداحافظ. گوشی را داخل جیب بغل گذاشتی؛ دهانت را به گوشم نزدیک کردی و دستت را حائل برای ندیدن راننده که هرازگاهی از سرکنجکاوی و به همت آینه‌ی بزرگتر از معمولش، نگاهی می‌پراند؛ چیزی نگفتی، فقط به بازی لب و دهانی جنباندی، تعجب نکردم؛ بار اولی نبود که ازین قسم بازی‌ها روانه می‌کردی. خیالم و خیالت آسوده بود که اینبار برخلاف روایت سابق، زودتر راه افتادیم و ازین ترافیک روبرو هیچ استرسی نداشتیم. ازین حس خشنود بودم و فرصتی داشتم که درخلال شیطنت‌های بی‌ضرر تو به دیشبی فکر کنم که تحمل کردم. حتا به خاطر این تحملی که دور از ذهن بود از خود راضی به نظر می‌رسیدم. اما این‌بار اینجا، داخل تاکسی، کنار تو، به نمیدانم چرایی به این باور رسیدم که ناتوانی‌ام در شکوه و گله را بپذیرم و آن را به حساب فتوت و جوانمردی و بزرگواری و کلماتی بدین قسم دهان پرکن نگذارم. چه شاید گاهی نکوتر این باشد که لب به انتقادی منصفانه بگشایی تا از سرناتوانی سکوت پیشه کنی. سکوت بعضا شایسته است اما اگر خودخواسته باشد؛ نه تحمیلی.

خودخواسته و ساده، حتا شیرین و پرجذبه، مثل همین سکوت‌بازی درگوشی تو....

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 23:57 توسط مانی


نمیبینی اما شاید بهتر از من میدانی که گاهی به یادم میافتد که تنهاییام را فراموش کردهام. میخزم به درون. شاید چمباتمه بزنم. نگران شوم و دلشورههای‌ام را مزمزه کنم و از اجبارهایی که احاطهام کردهاند برای خود گفتگو کنم. شاید چشمان تو را نقشبند این لحظات کنم. از هرم نفست هوایی تازه کنم. بوی خوش مستانهات را در زهدان ذهنم بارور کنم و باز هم تنها بمانم.

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 20:56 توسط مانی


فنجان قهوهی ترک را به نیت سه خواهر جادو نوشیدم.

اولی زل زد به نقشهای بهجامانده‌ی فنجان، سپس با جعد خرمایی رنگ موهای روی پیشانیاش طنازی کرد و گفت: نقاش زبر دستی خواهی شد. خندید و عقب نشست.

دومی دستی میان دریای مشکین موهایش افشاند؛ سپس بیدرنگ صورتم را از چانه میان دستش گرفت و درحالیکه چشمهای درشتش میان نقشهای ته فنجان و نقوش لبهام به آمد و شدنی هیجانی میدوید، گفت: پیانیست قهاری خواهی شد آنقدر که مسلم برای خودت و اطرافیان و یک پسر سیاه چشم که در آیندهات ظهور خواهد کرد قابل قبول و احترام خواهی بود. آخرین مانده‌ی نگاهش را به سمت نگاه کنجکاوم پرتاب کرد و لبخندی زد، چشم به زیر انداخت و تکیه داد کنار جان خواهر.

سومی از تکیهگاهش خارج نشد. با تقلای انگشتان دو دست چند تار موی وحشی رها شدهاش را در زیر نقاب زیر روسریاش پنهان کرد. فنجان را به دست گرفت و بیآنکه نگاه دوبارهای بهاش بندازد زل زده به دستانم گفت: وطنفروش دربهدری خواهی شد.

سه خواهر همدیگر را درآغوش کشیدند و لبان بوسیدند و دود شدند و به هوا رفتند.

بازی انگشتهایم را پاییدم. چقدر با نقاشی بیگانهاند و آنقدر شیطنتشان بیمحتواست که تن به نت و نظم و نظام نمیدهد. فقط به نوشتن معتادند؛ همین. به گمانم موضوع ساده تر از این حرفهاست.

+ نوشته شده در شنبه هفتم فروردین 1389ساعت 10:6 توسط مانی



نه به نام سالوادور آلنده، سيمون بوليوار، چه‌گوارا يا مهاتما گاندي تنها به نام آگوستو پينوشه چراكه نام‌اش نماد نيست؛ پينوشه به تمامي لغتي در برابر عدالت است و بس.
آري به نام پينوشه كافه‌اي ساخته‌ام بي‌در، بي‌ديوار تنها با يك پنجره گشوده به نگاه‌هاي انديشناك تو به صرف پاره‌نوشته‌هايي كه فرصت حيات را دمي در اين پنجره به عاريه گرفته‌اند. ميزبان شمايان‌ام، ‌مهماناني كه اكثراً نمي‌شناسم و ايشان نيز اكثراً نميشناسندم در كافه رنسانس.


HOME
E-Mail

LinkDump

تغيير براي برابري
آرشيو پيوندهاي روزانه


Archives

خرداد 1390

آذر 1389
آبان 1389
فروردین 1389
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
شهریور 1385
آرشيو


Links

كانون وبلاگ نويسان ايران
شيرين عبادي
زيتون
كسوف
غارتگر
دوات ـ رضا قاسمي
يك ليوان چاي داغ
خوابگرد
گام معلق لك‌لك
ميدان زنان
بارون پشت شيشه‌ها
طنين سكوت
باد مارا خواهد برد
بي‌بي مهتاب
لذت يك گناه
وسوسه اي به نام بودن
من به تو تجاوز مي‌كنم
مردمك
كافه گودو
بلوط
روسپي
زن نوشت
كافه تيتر
احسان شريعتي
نقطه ته خط
آلپر
مسيح علي نژاد
سايت رسمي دفتر هدايت
جمهور
كتابخانة‌ مجازي ـ قفسه
راديو زمانه
نيمكت
دلتنگي‌هاي يك كرم دندون
گزارش‌گران بدون مرز
ماني‌ها
گور به گور
طراح قالب
راهنماي وبلاگ‌نويسان
ثبت دامنه رايگان
;
;